شعر نیمایی کوچ / سروده استاد مرید محمدی گهرویی
کوچ
میروی شاد و دریغ
و نمیدانی هیچ
بعد این فاصلهها
كمر صبر مرا میشكند …
خیر در پیش و سفر بیتشویش
توشه راهت گل مریم –
سبدی نورانی
كوله بارت مملو – از
صداقت… پاكی – از عشق
پیش راهت چمن عاطفه
سبز
مَركَبت معجزهی تخت
سلیمان بادا
من چه میدانستم سر
رفتن داری
من چه میدانستم، سر
بیگانگیت در پیش است
ای مسافر:
من كدامین سخنم بوی
دلتنگی داشت
یا كدامین شعرم قامت
ترد ترا
در سحرگاه شكفتن
نستود؟
در سحرگاه صداقت
نسرود؟
ای مسافر
سفرت بیتشویش …
***
… ای مسافر
سفرت بی، تشویش
برو ای شادترین خاطرهی
زندگیم
برو ای پاكترین آیهی
تقدیس خدا
برو ای چشم خوشت
معركه گیر
دست ما نیست كه خود،
تقدیر است
…
ای مسافر
سفرت بیتشویش
تو كه در سردی دی
خبر از باغچهی سبز
وفا میدادی
و خزانت همه كاجستان
بود
- زچه كوچ؟
كوچ تو …
كوچ بهاران خدا را
دارد
ناز تبریزی و افرا از
توست
بی تو میپوسم نرم
بی تو میسوزم گرم
و به خاطر بسپار
بی تو من میشكنم
بی تو … میدانم و میدانی
خوب
روزهایم شب ظلمانی بیپایانیست
خدایار رمضانی